تبليغاتX


پرنیان

 
تاريخ : نوزدهم اردیبهشت 1391

سکوت را رعایت کنید،لطفا.نفس ها حبس ،هوای شهر مسموم است.کمی دور تر عاشقی را اعدام میکردند.صدایش را مردم شهر نشنیدند.دست ها را نشویید،حیف است چرک پول از یاد برود.فریاد ها همه پچ پچی در گوش های کر شده اند.آهسته نسیمی به نوازش می آید،باد میشود، میوزد پریشانی مردم شهر را.طوفان هم بشود،خاطر این مردم خاطر آلود را حریف نیست،از عادت تدریجی مردن.

دیروز را فردا کشت.امروز چه میخواهیم از این شهر. راه باز است،چراغ ها همه سبز، کسی در پی رفتن نیست!تلخی خنده هایت پر از شیوع است،همه گیر میشود.وقتی که با مرگ معاشرت داری و به احترامت فقط گورت را میسازند.هر چقدر دوست داری مهر چه کنم را بر دفتر زندگی با آهی سرد بکوب . راه بهشت گم است،در این جهنم.صد افسوس،سال هاست ساربان گم کرده ایم.

نویسنده:ساز مخالف


برچسب‌ها: شهر تاریک

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : پانزدهم اردیبهشت 1391

پر از هوای حس توام، پر از حس غریبم، حس از تو بریدن،حس به تو رسیدن، حس از تو گذشتن، حس بی تو با تو موندن، نمیشه از تو دل برید،تو یه حس غریبی،تمام لحظه هایم،هر نفسم هر تپش قلبم مروره خاطراته،خاطراته با تو بودن،لحظه های رویایی،لحظه هایی که اولین نگاه عشق را با هم کنار موج دریا تجربه کردیم.لحظه هایی که با تو عشق آغاز شد.در هر نگاهمون،در هر کلاممون عشق موج میزد.عشق چه غوغا میکند.تمام وجودم،بند بند انگشتانم تو را یاد میکند، تو را می خواند.از واژه ها خسته ام.واژه ها نا توانند.واژه ها لحظه های رویایی با تو را بازگو نمیکنند،من و تو در لحظه لحظه های کناره هم با هم زندگی کردیم نه واژه واژه ها...

نویسنده:بهار بی انتها


برچسب‌ها: بهار بی انتها, آغاز عشق, من و تو

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : پنجم اردیبهشت 1391

تا کی سنگ ها را به سینه بزنیم.به خدا سنگ ها خسته شده اند.خودمان هیچ،کمی به فکر سنگ ها باشیم.رود با آن همه رفتن سنگ ها را در سرنوشت ماندن می گذارد. پس چرا ما در مردابی که، خود را رود می پندارد سنگ ها را یکی یکی به آغوش میکشیم.چرا به عمق که میرویم شادمان تر از باران صعود مرداب را به قله جشن میگیریم.کمی ترس،کمی ماندن در سطح و دیدن این همه اوج.کمی واقع بین فرق رودخانه از مرداب بیابیم.با خود نگوییم مرداب زمین گیرست.چرا عصای دست مرداب ها میشویم؟هر چند رویاییست رود در خواب سحر گاهان.که سحر گاهان خوابیم و هم غوغای سحر ندیدگان پر از طبل آزادی میشویم.کمی آرامتر سنگ ها را به سینه بزنید.به خدا سنگ ها خاک می شوند.


برچسب‌ها: سنگ ها

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : سوم اردیبهشت 1391


بازهم به واژه ی تــــــو رسیدم.تویی که تمامه زندگیم هستی.تویی که تمامه رمزهایم هستی.آنقدر ازتو گفتم که تمامه زندگیم را ازتو نوشتم..باتو زندگی میکنم.وفقط منتظره خوده تو هستم...نه فقط واژه ات...

نویسنده:بهار بی اتنها


برچسب‌ها: بهار بی انتها, واژه ی تو

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : دوم فروردین 1391
سلام به دوستای گلم.امروز استارت ترانه نویسی رو زدم.امیدوارم از اولین ترانه من خوشتون بیاد.


روزا میگذرن پشت سرهم

غم ها دوش به دوش با من

جاده پر از برق بارون

پر از حس غریب بوی نم

گرم حس آغوش توام

ندارم تو رو دور و برم

               ***

تو لحظه ی تحویل سال

تحمیل نبودنت به دلم

تیک به تاک ثانیه ها

رو شیشه،اشک بارون،تو چشمم

              ***

تو این تازه شدن بی تو

دعا کردم برای تو

شادی و آزادی را

رفاقت را صداقت را

محبت را دعا کردم

بی تو با تو زندگی کردم


برچسب‌ها: ترانه های سجاد ترابی lyric

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : دوم فروردین 1391
تا تو راهی نیست

توانی را قدم هایم نیست

پر از هوای شب است صبحم

پر از سیاه جعبه مداد رنگی

آواز گنجشکها در گوش

می رور شاخه به شاخه از دل

تکرار مبهم زندگی است

بی تو هر لحظه در این خانه

می نوازم این تک نت عشق را

می دهم هر لحظه امید مهتاب

سبز میشوم،شکوفا از دل

گر نوازش دهی خاکم را

بنگری لحظه ای راز نگفته ام

چه رسوا،کوچه به کوچه،پر از فریاد

لب به لب میهمان است رازم

ولی باز می درخشد چشمانت

که مرا دوست داری

که تو را دوست دارم

شب و روز فرقی ندارد،روشنی برایم

عاقبت این آواز،آغوش گرم رسیدن


برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و هشتم اسفند 1390

من و تو ،لحظه ،لحظه ها را،به دست ثانیه ها می دهیم.از امسال تا سال دیگر،شادی هایت و غم هایت را به من بسپار،غم هایت را امسال جا می گذارم شادی هایت را تا سال بعد برایت دوره میکنم.

سال نو مبارک



ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : پنجم اسفند 1390

سلام به همه ی دوستای گلم.ممنون که بازم به پرنیان سر زدید.اینبار یک تکنوازی زیبا از Mr.Brightside برای شما عزیزان قرار داده ام.قسمت دوم این تکنوازی رو در پست بعد دریافت خواهید کرد.

در صورت بروز مشکل در لینک ها من و مطلع کنید.

دانلود قسمت اول تکنوازی با حجم 17 مگابایت


برچسب‌ها: تکنوازی brightside, تکنوازی ویولن, ساز ویولن, موسیقی

ارسال توسط سجاد

سلام به همه.امروزم 4 قطعه از کنسرت زیبای شهرام ناظری و حافظ ناظری در نیویورک رو برای دانلود گذاشتم.امیدوارم لذت ببرید.در صورت بروز مشکل در لینک ها من و مطلع کنید.

برای دانلود به ادامه مطلب بروید.


برچسب‌ها: کنسرت نیویورک شهرام ناظری و حافظ, حافظ ناظری

ادامه مطلب...
ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و پنجم بهمن 1390

سلام به دوستای گلم.امروز دو قطعه از کنسرت زیبای ارمنستان شهرام ناظری رو براتون گذاشتم.این کنسرت به رهبری آقای چکناوریان بود.برای دانلود این دو قطعه ی زیبا و توضیحات مختصری درباره ی این دو هنرمند ارزشمند به ادامه ی مطلب بروید.

در صورت بروز مشکل در لینک ها من و مطلع کنید.


برچسب‌ها: آب حیات عشق, شیدا شدم, کنسرت ارمنستان, شهرام ناظری و لوریس چکناوریان

ادامه مطلب...
ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و یکم بهمن 1390

خطر!

دیگر بار دوره کن در من طعم زیبای عشق را،فراموشی زرد تر از پاییز در کمین است.


برچسب‌ها: جمله های بی انتهای من

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : ششم بهمن 1390

پس از مدت ها یه نیمچه داستان کوتاه هنری کلاسیک نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد .لطفا به ادامه مطلب بروید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : یکم آبان 1390


سوز می آید هم اکنون

       باز هم

رقصان ، رقصان میشود

می رود از بر چشمانم

این همه رنگ غروب

آن همه گرد و غبار

من همانم باز هم

با قلمی پر از غم آمده ام

می پایدم خورشید

که چگونه در بر او

می نوازم این زود ، زود

رهه سایه ی مبهم باد را

جملاتم همه تکرار مکرر گم شده هاست

این تلاشم یافتن مقصد اوست

باز میخواهمت ،

باز می دانمت

تیک به تاک قلبم

می پرستمت

اما چه می شود که باز

تک تک قاصدک راهت را

که به سختی یافتم

چه زمان ها بردم

به تک شراره ی دلم

به تماشای قاصدک سوزان میروم


برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و هشتم مهر 1390

گریه نمی کنم به خاطرت

که خاطرت با من و همراه من است

این تردید و این فاصله

نمی تواند عشقت را لحظه ای

از این قلب چاک چاکم دور سازد

گریه نمیکنم نه اینکه شادم

گریه نمی کنم چون لحظه های با تو

لحظه ای نیست که از خاطرم نگذرد

و در این پریشانی زمان

ثانیه ام را به دقیقه تبدیل نکند

روزهایی که میگذرد

طلوعش با تو،غروبش با تو

تمام ساعات دلتنگیش

بی تــــــو ...

شب می شود باز

صدای ساعت همدم می شود

قدم میزنم،تنها قدم میزنم

اما می دانم که قدم هایم

راهی به سویت ندارد

این سایه هایی که در تلاطم اند

تکاپویشان

همه دوری ماست

حالا که دلتنگی همراه بغض هایم شده است

حلا که صدایم در زمزمه شب می پیچد

حالا که برگ ها به پایم می خیزند

بوی نم

بوی خاک ، بوی تـــــو

هوای تاریکم را در بر می گیرد

ابر های پاییزی شهر را دوره می کنند

باران امشب چه غوغا می کند


برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : دهم شهریور 1390

فاصله ها جز در قدم های خسته 

یا دل شکسته ، نمایانند

فاصله از حرف کهنه تا نو

فاصله از گفتن تا شنیدن

ما عهد خود را زیر کوه

در نوردیدن آفتاب

بستیم و گفتیم

اگر بدیم ،بد تر نباشیم

اگر گل نیستیم ، خاری نباشیم

یا سنگی در آغوش آینه

با غرور قدرت نباشیم

فاصله ها ما را در خلوت

افسانه ی رسیدن نمی کنند

در را با همین دست ها

که گویا در شکستن دل مهارت دارند

می گشاییم

در تلألؤ خورشید

امید

نوید زندگی می دهد

اما ، ما، من را در

زیبایی ما ، نمیجوییم

و هر کدام در پی ورقی تازه ایم

تا با قلم شکسته ی روزگار

در جلوی«موضوع» دو نقطه

اسم پر تکبر خود را

با خطی خوش بنویسیم



برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : سی ام مرداد 1390

امشب چه شبی است

چشمانم گواهی دهند یا دلم

که این ستاره باران

از مشرق قرب اوست

یا گوشه ی دل شکسته ی

غریب ترین بنده ی اوست

امشب چه شبی است

که به این تبلور عشق

به این ماه عزیز

می زند روشنی اش

چشم هر بنده ی

گمشده خواب




برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و نهم مرداد 1390

کمک کن سایه ی من و تو در تلألؤ بی کسی روی زمید بماند...

وگر نه سایه ی تنهای من فکر و خیالش جدایی از من میشود.


برچسب‌ها: جمله های بی انتهای من

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و نهم مرداد 1390

« صدای معلم

مرا به خود آورد

نقطه سر خط

چهره ات را به یادم آورد

اما این معلم نمی داند

که من نقطه هایم را

در کلماتی که به تو گفتم

جا گذاشته ام

معلم باز میگوید

نقطه سر خط

اما نمیداند که من

سالهاست که سر خط هایم را گم کرده ام

زمانی که خورشید با خاک پیمان بست

نمی دانست چه بی رحمانه می میرد

گیسوانش در سخی غروب

سایه هایی زیبا بر چشمانم می انداخت

معلم می گوید ، معلم می آید

سرمشقی از عشق برایم می گیرد

اما نمیداند که عشق

سرمشقی جز تنهایی ندارد »

تنها جملاتی است

از آن دفتر کهنه ی مرد

که روی نیمکت نشسته بود

بیادم می آید

آن روز عصر بود

که در کوچه قدم گذاشتم

خیابان ها به سرعت گذشتند

گویی او تنها منتظر من بود

با تردید فاصله ام را با او کم

و چشمانم را به او خیره کردم

این نگاه او بود

که به من خوشامد می گفت

لحظه ای آرام کنارش

روی خاک نیمکت نشستم

از حرف هایش نمیشد چیز زیادی

فهمید

اما معلوم بود کوله بارش

پر از تنهاییست

دفترش ورق به ورق

پر از خاکستر عشق بود

سطر های هر ورق

جمله جمله پر از مهر بود

یک ورق سفید

تهفه ای که قسمتم شد

تنها جملاتم

در آن ورق جاشد

بی آنکه سطری ببینم

بی آنکه نقطه هایم را

در پیچ تاب قلم جای بیاندازم

این دستم بود 

که شروع به نوشتن کرد

« نقطه سر خط

اگر خطی نمانده

با زلالی چشمانت خطی بکش

و اگر نقطه ای نیست

هست قطره ی اشکم

تو فقط بنویس

دوست داشتن را

نمی توان به خط آورد

گر چه دفتر ها بنویسند»


برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و نهم مرداد 1390

شب تاریکی است

تاریک تر از غم

ققنوس شب بی توقف میخواند

شب سردی است

سرد تر از دلم

قلبم در سینه ام جای نمی گیرد

شب تاریکی است درخت بید حیاطمان بی توقف میلرزد

باد سردی در لابه لای برگ های خشک باغچه

قصه ی پر از دردی برای خاک می گوید

باد می آید، باد با چه سودایی می آید

شب درازی است انگار

باد ، دلم را می لرزاند

صدای باد،در گوشه حیاط

بین گلدان

بین حوض

صدای شیونی می اندازد

شیون پیر زنی که به دنبال چیزی می گردد

اما چه چیزی؟!

شب چه میداند...

شب چه می داند روز چگونه می آید

شب فقط می داند چگونه روز را

در تلألؤ تاریکی می کشد

باد با چه وحشتی می گذرد

باد گلدانی شکست

صدای باز شدن پنجره فکرم را پریشان کرد

باد سردی به سر و صورتم می خورد

آسمان غمگین است

پنجره را می بندم

آسمان می گرید

قطرات باران روی شیشه می گویند

با آن لغزش خاص

التماسی بر سر احساس می گویند

باد با یادت در ذهنم بازی با خش خش برگ را 

به یادم می آرد

خاطره ها میمانند

پاییز است امشب


برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و هشتم مرداد 1390
من از خودم بدم می آید

از این لحظه هایی که نفس

در راه سینه ام می ماند

بدم می آید

از این روزم که شبم

با آن فرقی ندارد

نه خورشیدی ، نه ماهی

در آن جایی ندارد

بدم می آید

نه پلک زدن را دوست دارم

نه اشک ریختن را

من در خواب گیر کرده ام

از خودم بدم می آید

این صدایی که از گلویم می آید

صدای شکستن شاخه ی خشک است

نه صدای خروش رعد و برق

من از این بی انتهایی شب

بدم می آید

من ابری هستم

که پشت کوهی بلند گیر افتادم

آن طرف دشت سبز

اما تقدیرم باریدن

در این بیابان بی ثمر است

من آن ماهی رودخانه ای هستم

که پر آب است، پر تلاطم

اما راه به دریای ندارد

من آن خاطره ای هستم

که گلدانم شکست

که حسن یوسفم خشکید و

خاکم بر سرم ماند و

بارانی نبارید

من از این هوای سرد بدم می آید

من از یاد رفته ای هستم

که یادم نمی آید که هستم

آیا کس یادم در ذهنش

نقش پر لعابی بسته است؟

آیا من همان قاصدک خوش خبری نیستم که در دست باد بودم؟!

اما چرا دیگر بادی نمی آید

که از این قفس برهاندم

من از این صدای ساعت

که نشان از پایداری غم

بی رحمی درد و

خاموشی صدای غمگینی دارد

بدم می آید

من از این راهی که آمده ام

باز می گردم اما

من از آن شهر خاکستری

کوه های بلند ، بدم می آید

من آن صندلی شکسته ام را می خواهم

قلمی بتراشم

لحظه ای خلوت

گوشه ای دنج

خاطرت را به ورق هدیه کنم

من از این خاطرات ...

خوشحالم



برچسب‌ها: نیمچه شعر های سجاد ترابی

ارسال توسط سجاد
 
تاريخ : بیست و هشتم مرداد 1390

قاب شیشه ای پنجره ام

پر از آه من است

برگ های خشک باغچه

انتظارشان،دست های من است

آسمانی که آن بالاست

چه دور از قلب من است

صدای جیر جیرک پاییز

چه بی پایان و بی ثمر است

در چوبی حیاط خانه ام

سال هاست که لال شده است

چشمانم باز است، اما

روزهاست خوابیده است

دلگرمیم نوشتن خاطراتم

چه زود دفترم پر شده است!

دیوار های خانه به اوج میروند

اما ترک هایش زیاد شده است

زمین زیر پایم

چه سرد و بی جان شده است

زیر لب زمزمه ام

اسیر زندان سکوت شده است

امید هایم زیاد بود

چرا ثانیه ها پر از یأس شده است

این من صدای برگی

در امتداد سقوط

زمینی خشک

پاییز چه زود آمده است.

سجاد ترابی جمعه 28 مرداد 90



ارسال توسط سجاد

ابزار رایگان وبلاگ